ضحی عشق مامان و باباضحی عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ضحی نازی

بدون عنوان

دختر نازگلم عشقم روزت میاررررررک. خیییییییلییییییی دوووووووووست دارم. این روز قشنگ رو به همه نی نی های خوشگل و نازمون تبریک میگم. همتونو خیلی دوست دارم میبوسمتون. ...
16 مهر 1392

17 ماهگی ضحی گل

سلام جیگر مامان و بابا دختر گلم امروز جمعه 22 شهریور 17 ماهه شدی یعنی یک ماه بزرگتر شدی و 17 ماه از باهم بودنمون میگذره و چه زود و چه شیرین گذشت. اول بهت بگم که یک ماهی هست که مامانی داره میره سر کار و مجبورم که صبحها جیگرگوشمو تنها بذارم و برم و از این بابت یه خورده ناراحتم ولی ... روزای اول پیش مامان جون و داییا میموندی ولی به خاطر شرایط کاری مامان جون و شرایط درسی داییا دیگه نمیشه بذارمت اونجا برا همین برات پرستار گرفتم که اذیت نشی و صبحها مجبور نباشم خواب نازتو بهم بزنم. یه روز باهم رفتیم مهدکودک که ببینم اگه شرایطش مناسب باشه شمارو بذارم مهد. یه نیم ساعتی داخل مهد بودیم وارد که شدیم رفتیم داخل اتاق خانم مدیر شمارو گذاش...
24 شهريور 1392

خواهر عزیزم تولدت مبارک

آبجی گلم عزیزدلم:  نمی دانم با کدام جمله "دوستت دارم" را برایت انشا کنم اما کاملتر از این چیزی ندارم. دوستت دارم و تولدت مبارک عزیزم.   اینم از هدیه تولدت: خواهر یعنی عشق خواهر یعنی مهربانی  خواهر یعنی دلسوز بودن  خواهر یعنی راز دل گفتن  خواهر یعنی غم خوار خواهر یعنی شادی زندگی خواهر یعنی همیشه با هم بودن.   یادش بخی بچگیا دعواها و سرو صداها و شادیا و خنده ها و بازی کردنا و باهم بودنا. آبجی جون ایشالله همیشه شاد باشی. برات تو این شب قشنگ یه زندگی آروم و پر از شادی و شور کنار همسر و دختر ناز و دلبرت آرزو میکنم. دیدی نیومدی برات تولد بگیرم ولی من با معرفت تر از این حرف...
13 شهريور 1392

دخترم خانوم شده

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام جیییییییییییییییییگر مامان اول یه عذرخواهی بابت اینکه خاطرات بزرگ شدن و خانوم شدنت رو دارم دیر برات مینویسم منظورم خاطرات از 22 خرداد تا الان که سوم شهریور البته به جز خاطرات مسافرتا. خوب بریم سراغ کارهای ضحی جونی. اول از دندونات میگم که الان شدن 10تا دوتا دندون آسیاییت تازه در اومده که براشون خیییییییلی اذیت شدی و وزنت که به 8:800 رسیده بود شده 8:200 یعنی 600 گرم کم کردی و مامان حسابی ناراحت شد. موهات بلند و خوشگل شده برات دم اسبی میبندم ولی همه میگن هوا گرمه کوتاهشون کن اذیت نشه حالا ببینیم چی میشه... اصلا دوست نداری کفشامون توی جاکفشی باشه تا میری داخل حیاط کفشارو میریزی و همه رو یه امتحا...
9 شهريور 1392

سفر به مشهد مقدس

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا سلام عزیز دلم وسطای ماه رمضون بودش که باباجون اینا قرار شد برن مشهد و تا آخر ماه اونجا بمونن. دل منم هوایی شد و از امام رئوف خواستم که طلب کنه. قرار شد خاله منصوره و زهره جونو زن دایی و عمه زارا اینا و عموشجاع اینا هم باهاشون برن مشهد. خلاصه منم هوای سفر کردم و با گل دخترم بدون بابایی راهی سفر و زیارت شدم. تی راه شما و زهره گلی اصلا اذیت نکردین. ساعتای 12 شب رسیدیم دیهوک و قرار شد استراحت کنیم و صبح زود راه بیفتیم که شما بی خوابی زد به سرت و تا ساعت 4 صبح بیدار بودی و بازی کردیو ساعت 4 به زور خوابیدی همه خواب بودن جز منو تو و دایی حسین محمد امیر. صبح بعد از صبحانه حرکت کردیم و عصر رسیدیم مشهد ماش...
27 مرداد 1392

سفرنامه

سلام به دخترم دختر مامان امروز اومدم برات از مسافرتی که رفتیم بگم شما توی ماه 14 هستی که باهم رفتیم قم یعنی منو شما و بابایی. پنج شنبه رفتیم کرمان خونه دایی مضطفی شب خوابیدیم و صبح زود راه افتادیم طرف قم طرف صبح توی ماشین خوابیدی و بابا یه جای خوب عقب برات درست کرده بود که راحت بخوابی عصر ساعتای چهارپنجی بود رسیدیم قم توی راه خیلی دختر خوبی بودی اصلا مامان رو اذیت نکردی. فاطمه و زن عمو ساعت 5 از قم بلیط داشتن برا کرمان که خودمون نتونستیم ببینیمشون ولی عمو علی همونجا بود رفتیم خونه عمو علی زن عمو برامون فسنجون خیییییییییییییییلی خوشمزه درست کرده بود دستش درد نکنه.شب استراحت کردیم و صبح باهم رفتیم حرم خیلی خوب بود دلم برا حرم تنگ شده بود ش...
20 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ضحی نازی می باشد